تبلیغات
از من آهی و از تو نگاهی
قالب وبلاگ

از من آهی و از تو نگاهی
الهی عمری آه در بساط نداشتم و اینک جز آه در بساط ندارم ..الهی از من آهی و از تو نگاهی .. 
نویسندگان
لینک های مفید


سلام  ....سال نو مبارک.....  این چند روز راهیان نور بودم .... خدا رو شکر شهدا من رو هم بین زائرانشون جا دادن.... حدود دو ماه پیش اسمم رو راهیان نور نوشتم ... چند روز قبل از عید هم به دلیل مسافرت رفتن اسمم رو خط زدم ... دوباره چند روز بعد گفتن مسافرت نمی ریم... داغون شدم ... خیلی ناراحت بودم ... از خودم اعصابم بهم ریخته بود که لیاقت ندارم .... سال تحویل رو رفتم مزار شهید گمنام .... خیلی خوب بود .... دیگه بی خیال شده بودم که نمی رم ... شب قبل از حرکت کاروان رفتیم خونه عموم  عید دیدنی ... دختر عموم هم می خواست بره راهیان نور ... وسایلشو جمع کرده بود آماده آماده ....داغ دلم تازه شد.... بهش گفتم فردا با بابام میایم دنبالت می خوام داری میری پیشت باشم .... البته امید داشتم که خودم هم بتونم برم ... 

رفتیم خونه داشتم خودم رو برای فرداش آماده می کردم ....... مامانم می گفت الکی دلتو خوش نکن ....  ساعت 1 خوابیدم  با امید خیلی زیاد ... ولی صبح که بلند شدم اصلا حوصله نداشتم که برم ... با خودم می گفتم کاش بهش قول نمی دادم ... دوست داشتم بخوابم ...... بلند شدیم رفتیم .... دیدم زیاد طول می کشه خواستم بگم من میرم .. که زن عموم گفت که من میرم خبر بگیرم ببینم بابات اینا می خوان چیکار کنن.... رفت و برگشت دیدم میگه بابات اینا رفتن و گفتن ما باشیم ... حالا من و می گی  اصلا حوصله نداشتم ... در اوج ناامیدی نشسته بودم که زن عموم رفته بود بیرون صورتش رو بشوره صدام زد گفت از بین حزف مسئولا شنیدم 2نفر انصراف دادن .... استرس گرفته بودم در حد لالیگا .... حالا دیگه خلاصه کنم صد بار مردم و زنده شدم که آخر بابام زنگ زد گفت قبول کردن بیای ...

 رفتیم طرف اتوبوسها دیدم مامانم وسایلم رو آورده ...  اسمم رو خوندن رفتم نشستم ... حالا وسط خوشحالی من چند نفر جا کم آوردن ...  من و میگی داشتم می مردم ...اومدم بیرون ببینم چه خبره ...مثل اینکه اتوبوسها صندلی کم داشته ...  اعصابم بهم ریخت ... رفتم بشینم سر جام دیدم یکی دیگه سر جام نشسته .... جلو اون همه آدم زدم زیر گزیه ... بعد از کلی مردن و زنده شدن رفتم توی ماشین خودمون نشستم که بریم خونمون ......  که یک دفعه زن عموم اومد گفت زهرا تند تند بیا که جا واست پیدا شده .....!!!!!!!

اینم از داستان من .........!!!!!!!!!

چندتا نکته : 

1- خدایا شکرت که  شهدا لطف کردن من بی لیاقت رو بین زائرهای بالیاقت و مومن خودشون جا دادن.

2- شهدا ممنون ... خیلی زیاد .

3- دعای پدر و مادر خیلی تاثیر داره ... شب قبلش به مامان و بابام گفتم که برام دعا کنن بتونم برم.

4- درباره پست های قبلی که درباره امام خامنه ای بود پیامی برام اومد ... بعد از مطالعه یکشنبه هفته بعد آپ می کنم.



[ چهارشنبه 7 فروردین 1392 ] [ 01:02 ب.ظ ] [ زهرا ]
نظرات
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

بسم الله الرحمن الرحیم

ای کـاش کـبوتر حریمـت باشم
یا هم نفس صبح و نسیمت باشم
از چشـم دلم بیا و بردار حـجاب
تا زائر چشـمان رحیمـت باشـم
**********
سلام
این جا یه خونه ... نیست ....کلبه نیست ....دهکده .... نیست....!!!!
اینجا محل ثبت افکار منه ...
می نویسم با قلم خودم که البته زیادم خوب نیست با عرض معذرت(گاهی هم از دیگران) ... ولی با مطالعه می نویسم ...
**********
خوشحال میشم نظر بدین ... فقط یه خواهش : اگه کسی خواست نظر بده متن پست رو بخونه ...چشم بسته نظر دادن رو دوست ندارم ... انتقاد پذیر هم هستم...
**********
معرفی خودم :
زهرا.... عاشق امام خامنه ای بعد از خدا و معصومین بزرگوار....
**********
تا که پرسیدم ز منطق، عشق چیست؟ در جوابم این چنین گفت و گریست
لیلی ومجنون همه افسانه اند عشقبازی کار عباس علیست